دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۶ ۶ بازديد
گوش میرسید. او خم شد و به سکو ضربه زد و سکوت کوتاهی در داخل برقرار شد. «ادگار کولمن اونجاست؟» پرسید. و بدون اینکه منتظر جواب واضح بماند، اضافه کرد: «اینجا دنبالش هستند.» ادگار کولمن، که هرگز اهل خودنمایی نبود، وقتی از چادر بیرون آمد، ظاهری آراسته بهترین دعانویس شهر و مرتب نداشت، موهایش هنوز شانه نشده بود و نشانههای خواب اخیر هنوز در او دیده میشد. آن دسته از رفقایش که به اندازه کافی علاقهمند جادو و طلسمات بودند، در طلسم ورودی چادر جمع شده هیدج و خیره نگاه میکردند. ویلفرد طلسم نویس گفت: بهترین دعانویس شهر «میخواهم این کار را صبح زود تمام کنم؛ بیرون بایست، باران به تو آسیبی نمیرساند.
من از آن نمیترسم و تو مرا ترسو خواندی. یادت هست آن روز صبح سر صبحانه - وقتی به من گفتی ویلفرید ترسو؟ فکر کردی فقط به خاطر اینکه وقتم را صرفش کردم، تلافی نمیکنم.» با روشی آسان و رسمی، دکمههای پالتوی قدیمیاش را باز کرد، طلسم نویس یک تکه کاغذ، یک مداد نوکی و چهار پونز بیرون آورد؛ آنها را به کولمنِ شگفتزده داد. قیدار ویلفرد گفت: «برو توی چادرت و بابت چیزی که به من گفتی عذرخواهی بنویس؛ بعد برو و آن را روی تابلوی اعلانات نصب کن. تا وقتی بهترین دعانویس شهر که قبل از رفتن به ایتسشَک این کار را بکنی، برایم مهم نیست کی این کار را میکنی.
بهتر است لباس پوشیدنت را تمام کنی.» اگر ادگار کولمن به اندازهی شهرت پیشاهنگان تیزبین بود، جادو و طلسمات شاید چشم راست ویلفرد که نیمهباز بود و پلکش میلرزید، به او در تصمیمگیری (هرچند تحقیرآمیز) کمک میکرد. اما او از این نشانهی شوم بهرهای نبرد. در عوض، به تماشاگران فکر کرد (که همیشه کار بدی است) و برای پندآموزی آنها، با صدایی که غرور و تکبر خاصی در آن موج میزد، گفت: «بگو، ویلی، چطور از دعا آن طرف آمدی؟» و برای تکمیل شوخی تحقیرآمیزش، پونز، کاغذ و مداد را خرمدره روی زمین انداخت. لازم نبود برای برداشتن آنها خم شود، چون خودش مثل برق روی زمین ولو شد.
بیکلام، مبهوت از شگفتی، در حالی که یک جادو و طلسمات دستش را روی گوش گلآلودش گذاشته بود، بلند شد. و در آن لحظه کوتاه، ستارههای بیشتری از هر زمان دیگری که یک پسر بچه پیشاهنگ در آسمانِ منقش به آن میدید، دید. با لحنی که معصومیت جریحهدار شده بود، پرسید: «هی، چه ایدهای؟» ویلفرد با سردی گفت: «مداد و پونزها را بردار. یک تکه کاغذ دیگر به تو میدهم؛ زود آنها را بردار . شما رفقا از اینجا دور بمانید.» ادگار کولمن لحظهای مکث کرد؛ سپس، برای وقارش خیلی دیر شده بود، آن حمیدیه چشم نیمهباز و لرزان را دید که پر از نوعی تمرکز سرد بود.
جادو و طلسمات گوش خونریزیدارش را لمس کرد و نگاهی به لباسهای گلآلودش انداخت. میخواست از این آسیب اتفاقی ایراد بگیرد، اما احتیاط خوبی (که آن چشم لرزان او را برانگیخت) او را از بحث یا اظهار نظر منصرف کرد. ویلفرد با عصبانیت بهترین دعانویس شهر پرسید: «چی میگی؟» ادگار کولمن جرأت کرد و گفت: «فکر کنم به همه میگویی.» طلسم نویس ویلفرد گفت: «من در این مورد به کسی چیزی نمیگویم، و بابت لباسهایت متاسفم. برای گوشت خیلی متاسف نیستم؛ طلسم بهتر است کمی ید به گتوند آن بزنی.» او اضافه کرد: «همه میدانند که از من عذرخواهی کردی و این تنها چیزی است که باید بدانند.
تنها چیزی که باید بدانی این است که من کارها را درست وقتی که اتفاقاً میخواهم انجام دهم، انجام میدهم. بعد از این ماجرا، به زودی با تو دوست خواهم شد. اگر گشتیهایت چیزی نمیگویند، من هم نمیگویم. این یک تکه کاغذ دیگر است و میتوانی عذرخواهی کنی تا همه آن را بفهمند؛ فقط آن را روی تخته بچسبان. اگر همه را به حدس و طلسم گمان واداشت، برایم مهم نیست. آیا کمی ید داری؟» فصل بیست و هشتم صداها وقتی ویلفرد به تام اسلید گفت که «دو نفر از آنها» را سرزنش میکند، او البته به ادگار کولمن اشاره کرد.
دیگری چارلی اوکانر بود. او از اینکه چارلی لقب «کاولِ رهاکنندهی وظیفه» را به او داده بود، به شدت رنجید، زیرا به نظر میرسید که این موضوع خواهرش را درگیر میکند. اما متوجه شد که از دیدگاه خانوادهی الک، او وظیفهاش را رها کرده و نمیتواند (در واقع، چنین قصدی نداشت) طلسم طلسم نویس چارلی را تحت همان سبک عجیب و غریب تنبیهی قرار دهد که کولمنِ شگفتزده متحمل شده بود. بنابراین از خانوادهی دعا الک دوری کرد.
من از آن نمیترسم و تو مرا ترسو خواندی. یادت هست آن روز صبح سر صبحانه - وقتی به من گفتی ویلفرید ترسو؟ فکر کردی فقط به خاطر اینکه وقتم را صرفش کردم، تلافی نمیکنم.» با روشی آسان و رسمی، دکمههای پالتوی قدیمیاش را باز کرد، طلسم نویس یک تکه کاغذ، یک مداد نوکی و چهار پونز بیرون آورد؛ آنها را به کولمنِ شگفتزده داد. قیدار ویلفرد گفت: «برو توی چادرت و بابت چیزی که به من گفتی عذرخواهی بنویس؛ بعد برو و آن را روی تابلوی اعلانات نصب کن. تا وقتی بهترین دعانویس شهر که قبل از رفتن به ایتسشَک این کار را بکنی، برایم مهم نیست کی این کار را میکنی.
بهتر است لباس پوشیدنت را تمام کنی.» اگر ادگار کولمن به اندازهی شهرت پیشاهنگان تیزبین بود، جادو و طلسمات شاید چشم راست ویلفرد که نیمهباز بود و پلکش میلرزید، به او در تصمیمگیری (هرچند تحقیرآمیز) کمک میکرد. اما او از این نشانهی شوم بهرهای نبرد. در عوض، به تماشاگران فکر کرد (که همیشه کار بدی است) و برای پندآموزی آنها، با صدایی که غرور و تکبر خاصی در آن موج میزد، گفت: «بگو، ویلی، چطور از دعا آن طرف آمدی؟» و برای تکمیل شوخی تحقیرآمیزش، پونز، کاغذ و مداد را خرمدره روی زمین انداخت. لازم نبود برای برداشتن آنها خم شود، چون خودش مثل برق روی زمین ولو شد.
بیکلام، مبهوت از شگفتی، در حالی که یک جادو و طلسمات دستش را روی گوش گلآلودش گذاشته بود، بلند شد. و در آن لحظه کوتاه، ستارههای بیشتری از هر زمان دیگری که یک پسر بچه پیشاهنگ در آسمانِ منقش به آن میدید، دید. با لحنی که معصومیت جریحهدار شده بود، پرسید: «هی، چه ایدهای؟» ویلفرد با سردی گفت: «مداد و پونزها را بردار. یک تکه کاغذ دیگر به تو میدهم؛ زود آنها را بردار . شما رفقا از اینجا دور بمانید.» ادگار کولمن لحظهای مکث کرد؛ سپس، برای وقارش خیلی دیر شده بود، آن حمیدیه چشم نیمهباز و لرزان را دید که پر از نوعی تمرکز سرد بود.
جادو و طلسمات گوش خونریزیدارش را لمس کرد و نگاهی به لباسهای گلآلودش انداخت. میخواست از این آسیب اتفاقی ایراد بگیرد، اما احتیاط خوبی (که آن چشم لرزان او را برانگیخت) او را از بحث یا اظهار نظر منصرف کرد. ویلفرد با عصبانیت بهترین دعانویس شهر پرسید: «چی میگی؟» ادگار کولمن جرأت کرد و گفت: «فکر کنم به همه میگویی.» طلسم نویس ویلفرد گفت: «من در این مورد به کسی چیزی نمیگویم، و بابت لباسهایت متاسفم. برای گوشت خیلی متاسف نیستم؛ طلسم بهتر است کمی ید به گتوند آن بزنی.» او اضافه کرد: «همه میدانند که از من عذرخواهی کردی و این تنها چیزی است که باید بدانند.
تنها چیزی که باید بدانی این است که من کارها را درست وقتی که اتفاقاً میخواهم انجام دهم، انجام میدهم. بعد از این ماجرا، به زودی با تو دوست خواهم شد. اگر گشتیهایت چیزی نمیگویند، من هم نمیگویم. این یک تکه کاغذ دیگر است و میتوانی عذرخواهی کنی تا همه آن را بفهمند؛ فقط آن را روی تخته بچسبان. اگر همه را به حدس و طلسم گمان واداشت، برایم مهم نیست. آیا کمی ید داری؟» فصل بیست و هشتم صداها وقتی ویلفرد به تام اسلید گفت که «دو نفر از آنها» را سرزنش میکند، او البته به ادگار کولمن اشاره کرد.
دیگری چارلی اوکانر بود. او از اینکه چارلی لقب «کاولِ رهاکنندهی وظیفه» را به او داده بود، به شدت رنجید، زیرا به نظر میرسید که این موضوع خواهرش را درگیر میکند. اما متوجه شد که از دیدگاه خانوادهی الک، او وظیفهاش را رها کرده و نمیتواند (در واقع، چنین قصدی نداشت) طلسم طلسم نویس چارلی را تحت همان سبک عجیب و غریب تنبیهی قرار دهد که کولمنِ شگفتزده متحمل شده بود. بنابراین از خانوادهی دعا الک دوری کرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر