خنج

مجله اینترنتی کاشت مو

خنج

۳ بازديد
از پایین رود هادسون میاد و اون یارو با یه کلاه مسخره، اون هاروی ویلتس هست، تو یه دسته از یه جایی دیگه هست، باید نگران باشم. اون یارو یه دیده‌بان عقابه، اون دعا یارو هم همینطور. شاید اگه بهش نگاه کنی، این فکر رو نکنی. اون ساندی طلسم نویس آجیلی می‌خوره و نمی‌دونه داره چیکار می‌کنه. اون کسیه که شوخی رو تو خنده‌دارترین حالت ممکن قرار داده. اون دعا یه جادو و طلسمات آشپز معمولیه.» تورها در خودش. آقای گوبنهاف به آقای وارن چشمک زد و هر بهترین دعانویس شهر دو به داربی کورن چشمک خنج زدند و طلسم سپس آقای گوبنهاف گفت: «خب، اگر قرار است این گاراژ را از دستم دربیاورم، بهتر است همین کار را بکنیم.

طلسم تا کمپ تمپل کنار جاده چقدر راه است؟» گفتم: «ما باید تمام کرامپتونز هالو را دور بزنیم، اما معمولاً به جاده‌ها کاری نداریم چون بیشترشان به جاهای خاصی ختم می‌شوند.» بنابراین، ما یک طناب را از انتهای چاه به جلوی اتوبوس کرایه‌ای وصل کردیم و داربی دنده را در حالت معکوس قرار داد و با عقب طلسم نویس رفتن اتوبوس کرایه‌ای، چهار اسب به سختی حرکت کردند و خیلی زود آماده شروع حرکت شدیم. وای، اگه می‌خوای با اون اتوبوس خالی با داربی کورن بری به سمت کاتسکیل لندینگ، برو، نمی‌تونم جلوتو بگیرم. اما فراشبند اگه می‌خوای به رژه ملحق بشی، باشه.

فکر کنم تا الان فهمیده باشی که هر جا بریم یه اتفاقی می‌افته. تقصیر ما نیست، تقصیر چیزهاست. بنابراین ما در امتداد جاده به راه افتادیم. یه نوع راهپیمایی! فصل XXXV ما به پیاده‌روی خود پایان می‌دهیم این مسیر صفاشهر طولانی تا کمپ بهترین دعانویس شهر تمپل بود، اما کاری از دستمان بر نمی‌آمد، چون مجبور بودیم جاده را ادامه دهیم. پی-وی گفت: «این بهتر از جادو و طلسمات پیروی از یک رهبر دیوانه است.» آقای وارن گفت: «آخرین پیچ، پیچ خوبی است.» هاروی جواب داد: «هر نوع چرخشی خوب است.» طلسم نویس گفتم: «همه‌شان از هم بهترند، فقط بعضی‌هاشان بهترند. ما تو را به پیاده‌روی می‌بریم.

این یکی از چیزهایی است که در مورد کلمبوس، اوهایو بهترین دعانویس شهر دوست دارم، او برنگشت، طلسم تا وقتی که مجسمه آزادی را ندید.» پی وی فریاد زد: «کلمب مجسمه آزادی را دید؟» گفتم: «به حرف مرغ مقلد کوار گوش کن. من هرگز نگفتم که او مجسمه آزادی را دیده است؛ گفتم که تا آن را ندید، برنگشت و هرگز برنگشت، نه؟ این نشان می‌دهد که تو چقدر در مورد گیاه‌شناسی می‌دانی.» یکی از آن پیشاهنگان کلمب با کمی خجالت گفت: «یه کم طلسم دیگه بهش حال بده.» به او گفتم: «الان نمی‌توانم. داریم به استیلمنز هالو می‌رسیم و باید خیلی بی‌حرکت آنجا بایستیم چون بومی‌ها همه خوابند.

باید روی نوک پا از روستا رد شویم. هیس!» بعد هاروی شروع کرد به نوک پا راه رفتن و یک انگشتش را جلوی دهانش گرفت، خیلی خنده‌دار بود. همه آن پیشاهنگان کلمب هم همین کار را کردند و رئیس پیشاهنگانشان خندید، اما باز هم کمی متفکر به نظر می‌رسید. فکر کنم مطمئن نبود که مدیریت طلسم نویس اردوگاه چطور برگشتنش را هضم می‌کند، اما این موضوع ما را اذیت نمی‌کرد، چون داشتیم برای آن گروه یک آلونک برمی‌گرداندیم، و به هر حال عمو جب بهترین دعانویس شهر (مدیر اردوگاه) از دستمان نان می‌خورد. هر چه لامرد در کمپ تمپل بگوییم، می‌شود . نمی‌گویم کجا می‌رود، اما طلسم نویس می‌شود ...

ما جادو و طلسمات روی نوک پا از خیابان اصلی در استیلمنز هالو رد شدیم و چند مسافر تابستانی به ما خیره شدند و خندیدند و کلی آدم هم روی ایوان اداره پست خندیدند. حدس می‌زنم قیافه‌مان خیلی خنده‌دار شده بود. خیلی زود به انتهای روستا رسیدیم و هاروی گفت: «بسیار خب، حالا می‌توانید همه با هم صحبت کنید.» پی وی با صدای بلند گفت: «اول همه با هم حرف می‌زنیم؛ یه چیزی برای گفتن دارم.» گفتم: «از آخر شروع کن، آنوقت لازم نیست خیلی دور بروی.» او گفت: «بیایید گاراژ را نزدیک جاده بسازیم، آن‌وقت از قسمت اصلی اردوگاه جدا می‌شود؛ چیزی شبیه یک پایگاه نظامی می‌شود.» آقای وارن گفت: «این کاملاً به ما می‌آید.» پی وی فریاد زد: «بهش فکر کردم.

بعدش می‌تونیم بیایم بالا و بهت سر بزنیم. من هر روز بیدار می‌مونم.» گفتم: «دل و جرأت داشته باش. به این می‌گی یه تغییر مثبت؟» آقای دعا وارن گفت: «اگر آنها به اندازه کافی لطف کنند و اجازه دهند در این خانه کوچک و عجیب و غریب بمانیم و چادر بزنیم، مطمئن باشید که کوهنوردان عجیب و غریب همیشه مورد استقبال قرار خواهند گرفت.»
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.