جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۰:۳۹ ۲ بازديد
اون که مریض بوده، حتماً مریض بوده. وقتی تو مریضی، هیچ اجباری نیست کوچولو.» آدری گفت: «بله، هست. او گفت که میماند و یک برگه را امضا کرد. جادو و طلسمات البته وظایف گاهی اوقات سخت و ناخوشایند زهک هستند. فکر میکنی من این را نمیدانم؟ اما اگر موافقت کنم دعا کاری را انجام دهم و بدانم که باید آن را انجام دهم، مهم نیست چه باشد ، آن را انجام میدهم . ترجیح میدهم بیمار باشم دعا تا اینکه ضعیف باشم - اه! » میراندا گفت: «خدایا، کوچولو، فکر میکنی من جوونم، ماسا اسپید...» آدری با بیصبری گفت: «اسمش اسلید است. و میتوانم از قبل به شما بگویم که این کار را نخواهد کرد، پس بفرمایید.
او تمام دوران پیشاهنگی را گذرانده و رئیس یک اردوگاه بزرگ است و هر کسی که چیزی در مورد پیشاهنگی خوانده باشد، میداند که شهروندی خوب - این فقط یک ضربالمثل برای طلسم نویس طلسم آنهاست - منظورم یک شعار است - شعار آنهاست. او به جنگ رفت، مگر نه؟ نیل میگوید که رفت، پس بفرمایید! فکر میکنید رفت چون خوش گذشت؟ هوم! رفت چون سوران وظیفهاش بالاتر از هر چیز دیگری بود. میتوانید این را از چهرهاش ببینید.» آشپز مهربان جرأت کرد و گفت: «ند والن، او هم به جنگ رفته است.» آدری با عصبانیت گفت: «من در مورد ند والن صحبت نمیکنم.
شاید او به خدمت سربازی فراخوانده شده و مجبور به رفتن طلسم شده. من در مورد طلسم آن پسر گنجشکصفت صحبت میکنم. او هیچ احترامی برای حرف، امضا یا کارفرمایش قائل نیست. و هر کجا که برود هرگز طلسم نویس موفق نخواهد شد، چون ضعیف است ... اه!» هر چیز دیگری که تام بیچاره در چهرهاش نشان میداد، مطمئناً از این تشخیص عجولانه در مورد پیشین شخصیتش سرخ شد. او بسیار متبحر شد. بیش از آن، مصمم بود که لیاقت اظهار لطف این دختر نادیده را داشته باشد. احترام دعا او به شخصیت و هوش بهترین دعانویس شهر آدری بیشتر شد. او او را دختری بسیار خارقالعاده میدانست، طلسم از جادو و طلسمات آن نوع دخترانی که میتوان جادو و طلسمات برای مشاوره به او مراجعه کرد.
و از این قبیل چیزها. فصل هجدهم در حین کار تام در حالی که از میان نیکشهر فضای باز عبور میکردند و به درون جنگل میرفتند، از فریس پرسید: «گنجشک کیست؟» چند دعا جوان در حین عبور، مشغول تمیز کردن حوض کوچک آب بودند و طلسم نویس سنگ و چوب را روی زمین میانداختند. به نظر میرسید یکی دیگر در حال بیل زدن برای ایجاد باغچه است. دیگری نیز در حال بازسازی بخشی از جاده خصوصی، صاف کردن لبههای آن و از بین بردن علفهای هرز بود. از محوطه باز هیچ منظرهای دیده نمیشد، زیرا جنگل کاملاً آن مکان را احاطه کرده بود.
تام با کنجکاوی و علاقهای سرزنده به اطراف نگاه میکرد. «گنجشک؟ اوه، او بچهای است که بعد از ماجراجویی به اینجا آمده. پسر خوبی است. او مالاریا یا پیپ یا چیزی شبیه به آن گرفته است. امروز دارد به خانه میرود. من گرمسار او را مجبور کردم سنگ جمع کند. آنها میآیند و میروند.» با خوشرویی اضافه کرد. «اگر کسی نمیتواند به چیز دیگری پایبند باشد، گمان میکنم نباید انتظار داشته باشیم که اینجا بماند. اگر میتوانست به چیزی پایبند باشد، اینجا نبود. آنها گروه عجیبی هستند.» «ند و اون یکی تقریباً از بهترینهای اینجا هستن. امروز ازشون خواستم که بهت برسن؛ میخوام اون پل کوچیک رو روی نهر بسازم.
فکر کنم الان منتظرمون باشن. میتونی از پس یه همچین کار کوچیکی بربیای، نه؟ فکر کردم درختا رو قطع کنیم و از کندههای زمخت درستش کنیم. مرزنشینهای تابستونی از این جور چیزا خوششون میاد، مگه نه؟» تام خندید و گفت: «فکر کنم همینطوره. فکر کنم یه جورایی بیخیال و بیخیال باشن، هان؟» «همین. خواهرم طلسم زیاد به دردشان نمیخورد. اما من آنها را شکستخورده نمیدانم. دوست دارم تاریخچهی بعضی از آنها را بدانم. به نظرم بیشترشان در میدان هستند. بچه میگوید که آنها رسوب طلسم نویس هستند. او انواع و اقسام تصورات را دربارهی آنها بهترین دعانویس شهر دارد. با این حال، او از تو خوشش میآید.» او با صداقتی صمیمانه اضافه کرد.
«او فکر میکند که تو از زمان دنیل بون تقریباً بهترین هستی.» تام گفت: «دختر خیلی باهوشی است. از طرز حرف زدنش میشود فهمید.» «او کتابهایی در مورد - شما اسمش را چه میگذارید - میخواند. اوه، یکی هم دارد - شخصیتسازی ، اسمش این است. بله، او کمی مغرور است.» تام بیچاره تکرار کرد: «به نظرم او فوقالعاده است.»
او تمام دوران پیشاهنگی را گذرانده و رئیس یک اردوگاه بزرگ است و هر کسی که چیزی در مورد پیشاهنگی خوانده باشد، میداند که شهروندی خوب - این فقط یک ضربالمثل برای طلسم نویس طلسم آنهاست - منظورم یک شعار است - شعار آنهاست. او به جنگ رفت، مگر نه؟ نیل میگوید که رفت، پس بفرمایید! فکر میکنید رفت چون خوش گذشت؟ هوم! رفت چون سوران وظیفهاش بالاتر از هر چیز دیگری بود. میتوانید این را از چهرهاش ببینید.» آشپز مهربان جرأت کرد و گفت: «ند والن، او هم به جنگ رفته است.» آدری با عصبانیت گفت: «من در مورد ند والن صحبت نمیکنم.
شاید او به خدمت سربازی فراخوانده شده و مجبور به رفتن طلسم شده. من در مورد طلسم آن پسر گنجشکصفت صحبت میکنم. او هیچ احترامی برای حرف، امضا یا کارفرمایش قائل نیست. و هر کجا که برود هرگز طلسم نویس موفق نخواهد شد، چون ضعیف است ... اه!» هر چیز دیگری که تام بیچاره در چهرهاش نشان میداد، مطمئناً از این تشخیص عجولانه در مورد پیشین شخصیتش سرخ شد. او بسیار متبحر شد. بیش از آن، مصمم بود که لیاقت اظهار لطف این دختر نادیده را داشته باشد. احترام دعا او به شخصیت و هوش بهترین دعانویس شهر آدری بیشتر شد. او او را دختری بسیار خارقالعاده میدانست، طلسم از جادو و طلسمات آن نوع دخترانی که میتوان جادو و طلسمات برای مشاوره به او مراجعه کرد.
و از این قبیل چیزها. فصل هجدهم در حین کار تام در حالی که از میان نیکشهر فضای باز عبور میکردند و به درون جنگل میرفتند، از فریس پرسید: «گنجشک کیست؟» چند دعا جوان در حین عبور، مشغول تمیز کردن حوض کوچک آب بودند و طلسم نویس سنگ و چوب را روی زمین میانداختند. به نظر میرسید یکی دیگر در حال بیل زدن برای ایجاد باغچه است. دیگری نیز در حال بازسازی بخشی از جاده خصوصی، صاف کردن لبههای آن و از بین بردن علفهای هرز بود. از محوطه باز هیچ منظرهای دیده نمیشد، زیرا جنگل کاملاً آن مکان را احاطه کرده بود.
تام با کنجکاوی و علاقهای سرزنده به اطراف نگاه میکرد. «گنجشک؟ اوه، او بچهای است که بعد از ماجراجویی به اینجا آمده. پسر خوبی است. او مالاریا یا پیپ یا چیزی شبیه به آن گرفته است. امروز دارد به خانه میرود. من گرمسار او را مجبور کردم سنگ جمع کند. آنها میآیند و میروند.» با خوشرویی اضافه کرد. «اگر کسی نمیتواند به چیز دیگری پایبند باشد، گمان میکنم نباید انتظار داشته باشیم که اینجا بماند. اگر میتوانست به چیزی پایبند باشد، اینجا نبود. آنها گروه عجیبی هستند.» «ند و اون یکی تقریباً از بهترینهای اینجا هستن. امروز ازشون خواستم که بهت برسن؛ میخوام اون پل کوچیک رو روی نهر بسازم.
فکر کنم الان منتظرمون باشن. میتونی از پس یه همچین کار کوچیکی بربیای، نه؟ فکر کردم درختا رو قطع کنیم و از کندههای زمخت درستش کنیم. مرزنشینهای تابستونی از این جور چیزا خوششون میاد، مگه نه؟» تام خندید و گفت: «فکر کنم همینطوره. فکر کنم یه جورایی بیخیال و بیخیال باشن، هان؟» «همین. خواهرم طلسم زیاد به دردشان نمیخورد. اما من آنها را شکستخورده نمیدانم. دوست دارم تاریخچهی بعضی از آنها را بدانم. به نظرم بیشترشان در میدان هستند. بچه میگوید که آنها رسوب طلسم نویس هستند. او انواع و اقسام تصورات را دربارهی آنها بهترین دعانویس شهر دارد. با این حال، او از تو خوشش میآید.» او با صداقتی صمیمانه اضافه کرد.
«او فکر میکند که تو از زمان دنیل بون تقریباً بهترین هستی.» تام گفت: «دختر خیلی باهوشی است. از طرز حرف زدنش میشود فهمید.» «او کتابهایی در مورد - شما اسمش را چه میگذارید - میخواند. اوه، یکی هم دارد - شخصیتسازی ، اسمش این است. بله، او کمی مغرور است.» تام بیچاره تکرار کرد: «به نظرم او فوقالعاده است.»
- ۰ ۰
- ۰ نظر