پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۹:۴۶ ۳ بازديد
میشناختند که حتی در تاریکی هم در پیدا کردن محل مشکلی نداشتند. در آن زمان دوباره در سکوت سنگین و سنگینی فرو رفته بودند تا قربانیان لرزان دعا را برای آنچه در پیش بود، آماده کنند. برخی از جمعیت به داخل آمدند و سپس، مانند انبوهی از کندههای جوجههای یک ساله را از سوراخ سنگها بیرون کشیدند و داخل آن روی زمین خواباندند. بقیه عوام هم به دنبالشان رفتند. بالاخره زمان انتقام مارک فرا رسیده بود. مارک طلسم نویس یکی از چراغهایی را که از سقف غار آویزان بود روشن کرد و سپس جلو رفت تا مطمئن شود همه گراش چیز برای اجرای طرح آماده است.
اتاق کوچکی که استخوانهای جاعلان به دام افتاده در آن قرار داشت، در انتهای آن مکان قرار داشت. دیوار سنگی سنگینی آن را مسدود کرده بود و تنها یک ورودی داشت که توسط در آهنی سنگینی که مانند گاوصندوق ساخته شده بود، باز میشد. مارک وارد اتاق شد و پس از گشتن در اطراف چند نفر، بیرون آمد و به همراهانش سر تکان داد. او کلمهای نگفت؛ هیچکدام از آنها از وقتی وارد قصرقند شده بودند، کلمهای نگفته بودند؛ اما هنوز آن نگاه قاطع طلسم نویس و مصمم در دهانش بود که برای آن چهار کودک بزدل جادو و طلسمات سالخورده، خبر بدی طلسم نویس میداد.
تصور وضعیت روحی این افراد دشوار است. خشم و ناراحتی آنها از شکست نقشهشان، از نحوهی به دام افتادنشان، مدتها بود که جای خود را به ترسی فزاینده داده بود، طلسم چرا که احساس میکردند هر لحظه دورتر و دورتر میشوند، ظاهراً به غار کوهستانی طلسم خلوتی که بول چند روز پیش گنج را از آن دزدیده بود. آنها ...[177] در دستان مرگبارترین دشمنانشان؛ بول میدانست که آنها از مارک جادو و طلسمات رحمی دریافت نکردهاند، و همچنین میدانست که تگزاسی وحشی در کنارشان است، تگزاسیای که، همانطور که بمپور آنها فکر میکردند، قتل برایش یک امر روزمره بود. جادو و طلسمات آن خیساندن هم کار خودش را کرده بود، زیرا آنها را تا مغز استخوان سرد کرده بود و باعث شده بود که هم از نظر ذهنی و هم از نظر بدنی بلرزند.
بچههای یک ساله احساس میکردند که راه کوتاهی را طی میکنند؛ احساس کردند کسی طنابهایی را که آنها را بسته بود، آزمایش میکند، هر گره را محکم میکند و سپس سرانجام آنها را به چیزی که به نظر میرسید مجموعهای از حلقهها در یک دیوار سنگی خشن باشد، میبندد. آنها صدای زمزمه آرامی را شنیدند: «اونجا جاشون امنه. نمیتونن به هم نزدیک بشن.» و سپس یکی یکی باندها بهترین دعانویس شهر از چشمانشان و دهانبندها از دهانهای شکنجهشدهشان برداشته شد. آنها چیزی جز سیاهترین مهرستان تاریکی نمیدیدند. مطلقاً طلسم آن مکان چنان بینور و بیاثر بود که شخصی که برای باز کردن دهانبند جلوی آن ایستاده بود، مانند طلسم یک روح نامرئی بود.
بول صدای قدمهایی را از روی زمین شنید. اما حتی آن هم چند لحظه بعد متوقف بهترین دعانویس شهر شد و آن مکان مانند گور در سکوت فرو رفت. جوجههای یک ساله، اگرچه زبانشان آزاد بود، جرأت نمیکردند کلمهای زمزمه کنند. آنها بیش از حد از این بابت شگفتزده شده بودند.[178] تاریکی. آنها میدانستند که اتفاقی در راه است، و در تردید و فنوج وحشت منتظر ماندند. ناگهان صدایی فضا را شکافت که در سکوت مطلق کر کننده بود. صدای بسته شدن دری آهنی دعا و سنگین، درست در همان نزدیکی، به بهترین دعانویس شهر گوش میرسید. بچههای یک ساله وحشتزده از جا پریدند و سپس با لرز و انتظار، ایستادند.
آن موقع میدانستند کجا هستند و آن در چیست. لحظهای سکوت برقرار شد و سپس فریادی وحشتناک به گوش رسید. «خدای من! در محکم بسته شد!» دانشجویان افسری آن صدا را شناختند؛ صدای دعا قدرتمند تگزاس بود، اما ضعیف و گرفته به نظر میرسید، انگار از دیواری سنگین عبور کرده بود. پس از آن، همهمه کاملی از صداها به گوش رسید که همگی صدایی مشابه داشتند. و وقتی دانشجویان افسری متوجه معنای صداها شدند، مغز استخوانشان یخ زد. «بازش کن! زود بازش کن!» «نمیتونم! اوه، وای، از داخل قفل میشه!» «ای آسمان مهربان! آنها زندانی هستند!» «خفه میشوند!» «زود، زود، رفیق، یه دیلم بیار! هرچی! بده به من!» و سپس صدای ضربات پی در پی به بهترین دعانویس شهر همان در آهنی آمد، همراه با فریادها و فریادهای وحشت و ناامیدی.
«نمیتونم تکونش بدم. این یه گاوصندوق معمولیه. اونا برای همیشه توش قفل شدن!» شکنجهی سالخوردگان. اگر میتوانید، وضعیت روحی آن چهار نفرِ دردمند را تصور کنید.
اتاق کوچکی که استخوانهای جاعلان به دام افتاده در آن قرار داشت، در انتهای آن مکان قرار داشت. دیوار سنگی سنگینی آن را مسدود کرده بود و تنها یک ورودی داشت که توسط در آهنی سنگینی که مانند گاوصندوق ساخته شده بود، باز میشد. مارک وارد اتاق شد و پس از گشتن در اطراف چند نفر، بیرون آمد و به همراهانش سر تکان داد. او کلمهای نگفت؛ هیچکدام از آنها از وقتی وارد قصرقند شده بودند، کلمهای نگفته بودند؛ اما هنوز آن نگاه قاطع طلسم نویس و مصمم در دهانش بود که برای آن چهار کودک بزدل جادو و طلسمات سالخورده، خبر بدی طلسم نویس میداد.
تصور وضعیت روحی این افراد دشوار است. خشم و ناراحتی آنها از شکست نقشهشان، از نحوهی به دام افتادنشان، مدتها بود که جای خود را به ترسی فزاینده داده بود، طلسم چرا که احساس میکردند هر لحظه دورتر و دورتر میشوند، ظاهراً به غار کوهستانی طلسم خلوتی که بول چند روز پیش گنج را از آن دزدیده بود. آنها ...[177] در دستان مرگبارترین دشمنانشان؛ بول میدانست که آنها از مارک جادو و طلسمات رحمی دریافت نکردهاند، و همچنین میدانست که تگزاسی وحشی در کنارشان است، تگزاسیای که، همانطور که بمپور آنها فکر میکردند، قتل برایش یک امر روزمره بود. جادو و طلسمات آن خیساندن هم کار خودش را کرده بود، زیرا آنها را تا مغز استخوان سرد کرده بود و باعث شده بود که هم از نظر ذهنی و هم از نظر بدنی بلرزند.
بچههای یک ساله احساس میکردند که راه کوتاهی را طی میکنند؛ احساس کردند کسی طنابهایی را که آنها را بسته بود، آزمایش میکند، هر گره را محکم میکند و سپس سرانجام آنها را به چیزی که به نظر میرسید مجموعهای از حلقهها در یک دیوار سنگی خشن باشد، میبندد. آنها صدای زمزمه آرامی را شنیدند: «اونجا جاشون امنه. نمیتونن به هم نزدیک بشن.» و سپس یکی یکی باندها بهترین دعانویس شهر از چشمانشان و دهانبندها از دهانهای شکنجهشدهشان برداشته شد. آنها چیزی جز سیاهترین مهرستان تاریکی نمیدیدند. مطلقاً طلسم آن مکان چنان بینور و بیاثر بود که شخصی که برای باز کردن دهانبند جلوی آن ایستاده بود، مانند طلسم یک روح نامرئی بود.
بول صدای قدمهایی را از روی زمین شنید. اما حتی آن هم چند لحظه بعد متوقف بهترین دعانویس شهر شد و آن مکان مانند گور در سکوت فرو رفت. جوجههای یک ساله، اگرچه زبانشان آزاد بود، جرأت نمیکردند کلمهای زمزمه کنند. آنها بیش از حد از این بابت شگفتزده شده بودند.[178] تاریکی. آنها میدانستند که اتفاقی در راه است، و در تردید و فنوج وحشت منتظر ماندند. ناگهان صدایی فضا را شکافت که در سکوت مطلق کر کننده بود. صدای بسته شدن دری آهنی دعا و سنگین، درست در همان نزدیکی، به بهترین دعانویس شهر گوش میرسید. بچههای یک ساله وحشتزده از جا پریدند و سپس با لرز و انتظار، ایستادند.
آن موقع میدانستند کجا هستند و آن در چیست. لحظهای سکوت برقرار شد و سپس فریادی وحشتناک به گوش رسید. «خدای من! در محکم بسته شد!» دانشجویان افسری آن صدا را شناختند؛ صدای دعا قدرتمند تگزاس بود، اما ضعیف و گرفته به نظر میرسید، انگار از دیواری سنگین عبور کرده بود. پس از آن، همهمه کاملی از صداها به گوش رسید که همگی صدایی مشابه داشتند. و وقتی دانشجویان افسری متوجه معنای صداها شدند، مغز استخوانشان یخ زد. «بازش کن! زود بازش کن!» «نمیتونم! اوه، وای، از داخل قفل میشه!» «ای آسمان مهربان! آنها زندانی هستند!» «خفه میشوند!» «زود، زود، رفیق، یه دیلم بیار! هرچی! بده به من!» و سپس صدای ضربات پی در پی به بهترین دعانویس شهر همان در آهنی آمد، همراه با فریادها و فریادهای وحشت و ناامیدی.
«نمیتونم تکونش بدم. این یه گاوصندوق معمولیه. اونا برای همیشه توش قفل شدن!» شکنجهی سالخوردگان. اگر میتوانید، وضعیت روحی آن چهار نفرِ دردمند را تصور کنید.
- ۰ ۰
- ۰ نظر