دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۳:۲۵ ۵ بازديد
که در هر مقامی، چه عمومی و چه خصوصی، با خود صادق و با مردم وفادار بود و به وظایف مقام خود عمل میکرد؟ هر انسانی نمیتواند بزرگ شود؛ نبوغ جادو و طلسمات موهبتی است که نصیب عدهای معدود میشود، اما نیکی و وفاداری به وظیفه جادو و طلسمات در دسترس همه است. او راه همه زندگان را پیموده است. او به طبقه قبر رسیده است. کلمات ستایش ما نمیتواند به آنجا برسد. آیا صدای شرافت میتواند غبار خاموش را برانگیزد؟ یا چاپلوسی، گوش سرد و بیرمق مرگ را آرام کند؟ سلیمان، در جمعبندی این پرسش، گفت: زیرا ارومیه زندگان میدانند که خواهند مرد، اما مردگان هیچ نمیدانند و دیگر طلسم نویس پاداشی ندارند، زیرا یادشان فراموش میشود.
و عشق و نفرت و حسادت آنها اکنون از بین رفته طلسم نویس است و دیگر تا ابد از هیچ کاری که زیر آفتاب انجام میشود، نصیبی نخواهند داشت. از نظر عقل انسانی، مرگ کسی که برایش سوگواری میکنیم نابهنگام بود. او در ۳۱ طلسم مه ۱۸۳۷ به دنیا آمد و در ۱۵ اکتبر ۱۸۹۱ درگذشت. بنابراین، او در اوج جوانی بود و ظاهراً سالهای زیادی از عمر مفید خود را پشت سر گذاشته بهترین دعانویس شهر بود. اما مرگ گاهی به طرز عجیبی قربانیان خود را انتخاب میکند. هیچ فصلی، هیچ جایگاهی، هیچ سنی از ضربات مهلک او در امان کاشان نیست. وقتی مرگ به عنوان پایان یک زندگی کاملاً کامل به سراغ افراد مسن میآید، آن را طبیعی میدانیم.
اما وقتی مرگ به سراغ جوانان، افراد بااستعداد و امیدوارکننده میآید، ما با دید محدود خود به آن به عنوان غمانگیز و مرموز نگاه میکنیم. دائماً به ما یادآوری میشود که... لافِ نشانِ خانوادگی، شکوهِ قدرت، و تمام آن زیبایی، دعا تمام آن ثروتی که طلسم او بخشید، منتظر ساعت اجتنابناپذیر باشید. راههای جلال جز به گور منتهی نمیشوند. [98]این مایه مباهات انسانیت ماست طلسم نویس که در دعا گور، کینهها دفن میشوند، و کسانی که از مردگان سخن میگویند، فضایل آنها را به یاد میآورند جادو و طلسمات و از ضعفهایشان میگذرند. مرگ میانجی قدرتمندی است. آنجا تمام شعلههای خشم خاموش میشوند، نفرت فروکش میکند، و ترحم فرشتهوار، مانند خواهری گریان، با آغوشی کهریزک آرام و نزدیک بر روی کوزهی خاکسپاری خم میشود.
گور آشتیدهنده، نخست تمایزی را که ما را دشمن ساخته بود، فرو میبلعد؛ آنجا همه در صلح و آرامش با هم آرمیدهاند. همه ما به سوی گور، «مهمانخانه شیرین جهان از درد و آشفتگیهای طاقتفرسا»، شتابان میرویم. بلندترین جایگاه و پستترین جای زمین در ظرف مشترکی که همه ما به آن برده خواهیم شد، به پایان میرسد. گور بدون امید به جاودانگی شخصی، بدون این باور که روح از بدن جان سالم به در میبرد و برای این بخش جاودانه، گور دروازه بهشت است، واقعاً تاریک و غمانگیز خواهد بود. وقتی کسی احساسی مانند تئودور زاهدان پارکر دارد که گفت: وقتی این بدن خشک و بیروح، غمگین، ساکت و بیرحم به گور میرود، احساس میکنم مرگی برای انسان وجود ندارد.
آن تودهای که غبار آن را میپوشاند، برادر من نیست. غبار به جای خود میرود؛ انسان به جای خودش. آنگاه است که طلسم جاودانگیام را احساس طلسم نویس میکنم. از میان قبر به آسمان مینگرم. هیچ معجزهای، هیچ دلیلی، هیچ استدلالی برای خودم نمیخواهم؛ هیچ غبار برخاستهای نمیخواهم که جاودانگی را به من بیاموزد. من از زندگی ابدی آگاهم. یا مانند بایرون وقتی نوشت: احساس میکنم جاودانگیام بر همه دردها، همه اشکها، همه زمانها، همه ترسها و نالهها چیره میشود، همچون رعدهای ابدی اعماق، طلسم این حقیقت را در گوشهایم میپیچد - تو تا طلسم ابد زندهای! مرگ وحشت خود را از دست میدهد و گور به هدفی خوشایند برای دریانوردان خسته و دامغان رنجدیده در دریای طوفانی زندگی تبدیل میشود - دروازهای به سوی زندگی بیپایان.
با این صحنههای مکرر در این تالار؛ با بازدیدهای مکرر پیامآور سختگیر از هر دو مجلس کنگره برای فراخواندن عضوی از حوزه کاریاش در اینجا به محضر حاکم متعال کائنات در بالا؛ با تغییرات مداومی که در اطراف ما در پیروی از قانون اجتنابناپذیر رخ میدهد [99]از طبیعت، که به موجب آن مرگ در همه جا جانشین زندگی میشود، به ما بهترین دعانویس شهر یادآوری میشود که مدت زیادی به این شکل که اکنون هستیم، نخواهیم ماند. ممکن است وقتی از اعلام مرگ یکی از نزدیکانمان وحشتزده میشویم، در ذهن خود از خود بپرسیم، نفر بعدی چه کسی خواهد بود؟ چنان زندگی کن که وقتی فراخوان تو برای پیوستن فرا میرسد، کاروان بیشماری که در حرکت است به آن قلمرو اسرارآمیز که هر یک از
و عشق و نفرت و حسادت آنها اکنون از بین رفته طلسم نویس است و دیگر تا ابد از هیچ کاری که زیر آفتاب انجام میشود، نصیبی نخواهند داشت. از نظر عقل انسانی، مرگ کسی که برایش سوگواری میکنیم نابهنگام بود. او در ۳۱ طلسم مه ۱۸۳۷ به دنیا آمد و در ۱۵ اکتبر ۱۸۹۱ درگذشت. بنابراین، او در اوج جوانی بود و ظاهراً سالهای زیادی از عمر مفید خود را پشت سر گذاشته بهترین دعانویس شهر بود. اما مرگ گاهی به طرز عجیبی قربانیان خود را انتخاب میکند. هیچ فصلی، هیچ جایگاهی، هیچ سنی از ضربات مهلک او در امان کاشان نیست. وقتی مرگ به عنوان پایان یک زندگی کاملاً کامل به سراغ افراد مسن میآید، آن را طبیعی میدانیم.
اما وقتی مرگ به سراغ جوانان، افراد بااستعداد و امیدوارکننده میآید، ما با دید محدود خود به آن به عنوان غمانگیز و مرموز نگاه میکنیم. دائماً به ما یادآوری میشود که... لافِ نشانِ خانوادگی، شکوهِ قدرت، و تمام آن زیبایی، دعا تمام آن ثروتی که طلسم او بخشید، منتظر ساعت اجتنابناپذیر باشید. راههای جلال جز به گور منتهی نمیشوند. [98]این مایه مباهات انسانیت ماست طلسم نویس که در دعا گور، کینهها دفن میشوند، و کسانی که از مردگان سخن میگویند، فضایل آنها را به یاد میآورند جادو و طلسمات و از ضعفهایشان میگذرند. مرگ میانجی قدرتمندی است. آنجا تمام شعلههای خشم خاموش میشوند، نفرت فروکش میکند، و ترحم فرشتهوار، مانند خواهری گریان، با آغوشی کهریزک آرام و نزدیک بر روی کوزهی خاکسپاری خم میشود.
گور آشتیدهنده، نخست تمایزی را که ما را دشمن ساخته بود، فرو میبلعد؛ آنجا همه در صلح و آرامش با هم آرمیدهاند. همه ما به سوی گور، «مهمانخانه شیرین جهان از درد و آشفتگیهای طاقتفرسا»، شتابان میرویم. بلندترین جایگاه و پستترین جای زمین در ظرف مشترکی که همه ما به آن برده خواهیم شد، به پایان میرسد. گور بدون امید به جاودانگی شخصی، بدون این باور که روح از بدن جان سالم به در میبرد و برای این بخش جاودانه، گور دروازه بهشت است، واقعاً تاریک و غمانگیز خواهد بود. وقتی کسی احساسی مانند تئودور زاهدان پارکر دارد که گفت: وقتی این بدن خشک و بیروح، غمگین، ساکت و بیرحم به گور میرود، احساس میکنم مرگی برای انسان وجود ندارد.
آن تودهای که غبار آن را میپوشاند، برادر من نیست. غبار به جای خود میرود؛ انسان به جای خودش. آنگاه است که طلسم جاودانگیام را احساس طلسم نویس میکنم. از میان قبر به آسمان مینگرم. هیچ معجزهای، هیچ دلیلی، هیچ استدلالی برای خودم نمیخواهم؛ هیچ غبار برخاستهای نمیخواهم که جاودانگی را به من بیاموزد. من از زندگی ابدی آگاهم. یا مانند بایرون وقتی نوشت: احساس میکنم جاودانگیام بر همه دردها، همه اشکها، همه زمانها، همه ترسها و نالهها چیره میشود، همچون رعدهای ابدی اعماق، طلسم این حقیقت را در گوشهایم میپیچد - تو تا طلسم ابد زندهای! مرگ وحشت خود را از دست میدهد و گور به هدفی خوشایند برای دریانوردان خسته و دامغان رنجدیده در دریای طوفانی زندگی تبدیل میشود - دروازهای به سوی زندگی بیپایان.
با این صحنههای مکرر در این تالار؛ با بازدیدهای مکرر پیامآور سختگیر از هر دو مجلس کنگره برای فراخواندن عضوی از حوزه کاریاش در اینجا به محضر حاکم متعال کائنات در بالا؛ با تغییرات مداومی که در اطراف ما در پیروی از قانون اجتنابناپذیر رخ میدهد [99]از طبیعت، که به موجب آن مرگ در همه جا جانشین زندگی میشود، به ما بهترین دعانویس شهر یادآوری میشود که مدت زیادی به این شکل که اکنون هستیم، نخواهیم ماند. ممکن است وقتی از اعلام مرگ یکی از نزدیکانمان وحشتزده میشویم، در ذهن خود از خود بپرسیم، نفر بعدی چه کسی خواهد بود؟ چنان زندگی کن که وقتی فراخوان تو برای پیوستن فرا میرسد، کاروان بیشماری که در حرکت است به آن قلمرو اسرارآمیز که هر یک از
- ۰ ۰
- ۰ نظر