دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۰:۵۴ ۶ بازديد
خود وفادار است که حتی به هدف ظاهری خدمت به خدا، تحریف نمیشود. حقیقت را نمیتوان بیش از خدا منحرف کرد! اگر این نکته روشن است، من به این روایت ادامه میدهم. اما «داد» به اندازه کافی دیده بود که بفهمد اگر انتظار عمر طولانی دارد، باید از عیاشی مطلق دست بردارد، و از اولین سقوط وحشتناکی که با انفجار ابرها بالای سرش رخ داد، تا حدودی خود را جمع و جور کرد. او در نوشیدن اعتدال بیشتری داشت و به ندرت مست میشد. با این حال، به پاتوقهای قدیمی خود بازگشت و مانند گذشته به فعالیت دماوند اصلی خود ادامه داد.
تنها تفاوت این بود که اکنون به گونهای پرسه میزد که قبلاً با حداکثر سرعت میدوید. او هم شروع به جستجوی کاری برای انجام دادن کرد. مشتاق بود کاری در فروشگاه یا اداره پیدا کند، جایی که بتواند لباسهای خوب بپوشد و مجبور نباشد کار یدی سختی انجام دهد. این آرزوی مشترک پسربچههای روستایی است که برای زندگی به شهر میروند. اما مشکل این بود که او تقریباً هیچ چیز از هیچ نوع کسب جادو و طلسمات و کاری نمیدانست. آیا این تقصیر آموزش و پرورش او تا به حال بود؟ منظورم آموزش مدرسهاش است. من این سوال نسیم شهر را میپرسم. او سرانجام تصمیم گرفت در مدرسهای که آگهی میداد هر فرد را برای انجام هر کاری، صرف نظر از سن، جنسیت یا شرایط قبلی، در عرض سه ماه طلسم نویس آماده میکند، دورهای
بگذراند. او به این مدرسه رفت. من هیچ مخالفتی با مؤسساتی که از آمادهسازی مردان و زنان جوان برای انجام فعالیتهای تجاری سود میبرند، ندارم. من مؤسسات عالی بسیاری از این نوع را میشناسم. اما با این وجود، سابقهی «داد» ویور را در ارتباط با این کالج، که به اصطلاح کالج جادو و طلسمات نامیده میشود، ارائه طلسم میدهم. مردی که در رأس مؤسسه بود، فردی چابک و عصبی، زیرک دعا و مستعد شکوفایی فراوان با قلم بود، قلمی که برای او بسیار قدرتمندتر از هر شمشیری بود. او میتوانست عقابی با بالهای طوماری را روی یک صفحه ری سفید کاغذ سفید، به صورت چشمکزن - یک پرنده سلطنتی، با پرچمی در منقارش - که روی آن نوشته شده بود "به دانشگاه برو" و پادشاه پرندگان آن را برای اهداف تبلیغاتی به سمت
خورشید میبرد، بچرخاند. او همچنین میتوانست ستونی از اعداد را با سرعتی شگفتانگیز و گاهی اوقات دقتی باورنکردنی اضافه کند! او به روشها و فرآیندهای رعد و برق در همه جا اعتقاد داشت. تحصیلات بهترین دعانویس شهر خودش نیز بر اساس همین طرح انجام شده بود. او از همین طریق به دنبال ثروت بود. او انبوهی از پسران را به مدرسه خود جذب میکرد. از طریق آنها بود ورامین که پول خود را به دست آورد. «داد» مهارت زیادی در کار با قلم داشت، همانطور که از طراحی چهره آقای برایت دعا روی تخته در یک بعدازظهر به یادگار بهترین دعانویس شهر مانده است. او با کمی چابکی به تمرین نویسندگی پرداخت، اما برای بقیه کار خیلی زود مانند دیگران عمل کرد - کم درس میخواند و به جای خواندن، به سخنرانی طولانی و بیربط
«استاد» گوش میداد. او هیچ مسئولیتی در جادو و طلسمات قبال کارش نداشت و درست یا غلط بودن آن طلسم هم فرقی نمیکرد. او متوجه شد که معلمش چیزهایی را میداند که او میداند و در یک کلام، حال و هوای بیارزشی، اگر نگوییم بیصداقتی، در کل موسسه حاکم است. با این حال، این موضوع او را زیاد نگران نکرد. طلسم این تنها با آنچه طلسم نویس که او سرانجام قرچک کشف کرده بود که تمام دنیا یک فریب غول پیکر است، جادو و طلسمات جادو و طلسمات مطابقت داشت. او در ذهنش با خود گفت: «من که به تو گفته بودم» و یک طلسم نویس عقاب پهن غیرمعمول بزرگ را روی یک ورق کاغذ سفید تازه کشید.
او سه ماه در مدرسه ماند و سپس فارغالتحصیل شد. مدرکش را یک جنتلمن محترم که از لقب «رئیس هیئت مدیره» خوشش میآمد، به او داد، در حالی که یک ارکستر، متشکل طلسم نویس از دختران جوان مدرسه که همگی در حال یادگیری نواختن ویولن به روش «کوتاه» بودند، از روی دعا سکویی که در کلیسا برای این مناسبت ساخته شده بود، نفرتانگیزترین موسیقیها را اجرا میکردند. شش دانشآموز دیگر با «داد» به مدرسه آمدند و رفتن آنها به عنوان تبلیغی برای جذب شش نفر دیگر برای پر کردن جاهای خالی استفاده شد. مرد بهترین دعانویس شهر دعا جوان از این تجربه، بیش از هر طلسم زمان دیگری، بردهی شک و بیاعتمادی شد.
تنها تفاوت این بود که اکنون به گونهای پرسه میزد که قبلاً با حداکثر سرعت میدوید. او هم شروع به جستجوی کاری برای انجام دادن کرد. مشتاق بود کاری در فروشگاه یا اداره پیدا کند، جایی که بتواند لباسهای خوب بپوشد و مجبور نباشد کار یدی سختی انجام دهد. این آرزوی مشترک پسربچههای روستایی است که برای زندگی به شهر میروند. اما مشکل این بود که او تقریباً هیچ چیز از هیچ نوع کسب جادو و طلسمات و کاری نمیدانست. آیا این تقصیر آموزش و پرورش او تا به حال بود؟ منظورم آموزش مدرسهاش است. من این سوال نسیم شهر را میپرسم. او سرانجام تصمیم گرفت در مدرسهای که آگهی میداد هر فرد را برای انجام هر کاری، صرف نظر از سن، جنسیت یا شرایط قبلی، در عرض سه ماه طلسم نویس آماده میکند، دورهای
بگذراند. او به این مدرسه رفت. من هیچ مخالفتی با مؤسساتی که از آمادهسازی مردان و زنان جوان برای انجام فعالیتهای تجاری سود میبرند، ندارم. من مؤسسات عالی بسیاری از این نوع را میشناسم. اما با این وجود، سابقهی «داد» ویور را در ارتباط با این کالج، که به اصطلاح کالج جادو و طلسمات نامیده میشود، ارائه طلسم میدهم. مردی که در رأس مؤسسه بود، فردی چابک و عصبی، زیرک دعا و مستعد شکوفایی فراوان با قلم بود، قلمی که برای او بسیار قدرتمندتر از هر شمشیری بود. او میتوانست عقابی با بالهای طوماری را روی یک صفحه ری سفید کاغذ سفید، به صورت چشمکزن - یک پرنده سلطنتی، با پرچمی در منقارش - که روی آن نوشته شده بود "به دانشگاه برو" و پادشاه پرندگان آن را برای اهداف تبلیغاتی به سمت
خورشید میبرد، بچرخاند. او همچنین میتوانست ستونی از اعداد را با سرعتی شگفتانگیز و گاهی اوقات دقتی باورنکردنی اضافه کند! او به روشها و فرآیندهای رعد و برق در همه جا اعتقاد داشت. تحصیلات بهترین دعانویس شهر خودش نیز بر اساس همین طرح انجام شده بود. او از همین طریق به دنبال ثروت بود. او انبوهی از پسران را به مدرسه خود جذب میکرد. از طریق آنها بود ورامین که پول خود را به دست آورد. «داد» مهارت زیادی در کار با قلم داشت، همانطور که از طراحی چهره آقای برایت دعا روی تخته در یک بعدازظهر به یادگار بهترین دعانویس شهر مانده است. او با کمی چابکی به تمرین نویسندگی پرداخت، اما برای بقیه کار خیلی زود مانند دیگران عمل کرد - کم درس میخواند و به جای خواندن، به سخنرانی طولانی و بیربط
«استاد» گوش میداد. او هیچ مسئولیتی در جادو و طلسمات قبال کارش نداشت و درست یا غلط بودن آن طلسم هم فرقی نمیکرد. او متوجه شد که معلمش چیزهایی را میداند که او میداند و در یک کلام، حال و هوای بیارزشی، اگر نگوییم بیصداقتی، در کل موسسه حاکم است. با این حال، این موضوع او را زیاد نگران نکرد. طلسم این تنها با آنچه طلسم نویس که او سرانجام قرچک کشف کرده بود که تمام دنیا یک فریب غول پیکر است، جادو و طلسمات جادو و طلسمات مطابقت داشت. او در ذهنش با خود گفت: «من که به تو گفته بودم» و یک طلسم نویس عقاب پهن غیرمعمول بزرگ را روی یک ورق کاغذ سفید تازه کشید.
او سه ماه در مدرسه ماند و سپس فارغالتحصیل شد. مدرکش را یک جنتلمن محترم که از لقب «رئیس هیئت مدیره» خوشش میآمد، به او داد، در حالی که یک ارکستر، متشکل طلسم نویس از دختران جوان مدرسه که همگی در حال یادگیری نواختن ویولن به روش «کوتاه» بودند، از روی دعا سکویی که در کلیسا برای این مناسبت ساخته شده بود، نفرتانگیزترین موسیقیها را اجرا میکردند. شش دانشآموز دیگر با «داد» به مدرسه آمدند و رفتن آنها به عنوان تبلیغی برای جذب شش نفر دیگر برای پر کردن جاهای خالی استفاده شد. مرد بهترین دعانویس شهر دعا جوان از این تجربه، بیش از هر طلسم زمان دیگری، بردهی شک و بیاعتمادی شد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر