جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ ۱۵:۱۸ ۶ بازديد
زمانی که کمترین انتظار را داشت، او را آزار دهد. گاهی اوقات او را مجبور میکرد برای آرام کردن ذهنش بنوشد. دعا شبی رعد و برق او را غافلگیر کرد و مجبور شد در چند خانه کوچک طلسم در حومه شهر پناه بگیرد. آنجا خانه کارگری بود که صاحبش یک هموطن، مهاجری تازه از روسیه سفید، بود. او به زبان خودش از یورگیس استقبال کرد و به او گفت که کنار اجاق آشپزخانه بنشیند و لباسهایش را خشک کند. جادو و طلسمات او تختی برای پذیرایی از مهمانش نداشت، اما روی زمین کاه بود تا خودش را روی آن بیندازد. همسر مرد داشت بندرعباس سوپ گوشت روی اجاق میپخت و فرزندانشان روی زمین بازی بهترین دعانویس شهر میکردند.
طلسم یورگیس با رضایت کنار اجاق نشست و شروع به صحبت با میزبانش در مورد سرزمین مادری قدیمیاش و مکانهایی که هر کدام به آنجا رفته بودند و آنچه در آنجا تجربه کرده بودند، کرد. بعد از شام، مردان نشستند تا بنوشند و سیگار بکشند و به صحبت در مورد قاره جدید و آنچه که آن را یافته بودند، ادامه دادند. اما یورگیس در اواسط جملهاش حرفش را قطع کرد، زیرا بهترین دعانویس شهر دید که همسرش یک لگن آب بزرگ را به وسط زمین آورده و شروع به درآوردن لباسهای کوچکترین فرزند کرده است. او از نوعی گال رنج میبرد قشم و پزشک دستور داده بود که هر شب او را با بهترین دعانویس شهر آب گرم بشویند.
دعا یورگیس به سختی به داستان همسرش گوش میداد - او فقط به کودک نگاه میکرد. کودک فقط یک سال داشت، با اندامهای قوی، شکم بزرگ و چشمانی به سیاهی زغال. وقتی مادرش او را در ظرف گذاشت، همانجا نشست و با دستها و پاهایش آب به اطراف خود پاشید. کودک از قبل میتوانست کمی روسی صحبت کند، که یورگیس چند کلمه از آن را میفهمید. هر صدایی هرمز که پسر کوچک درمیآورد، او را به وضوح به یاد فرزند گمشدهاش میانداخت و مانند شمشیری دولبه قلبش را سوراخ میکرد. او مدت زیادی نشست، ظاهراً ساکت و بیحرکت، اما سرانجام دیگر نتوانست جلوی هیجان خود را بگیرد، صورتش را در بهترین دعانویس شهر دستانش پنهان کرد و با گریهای خشمگین، میزبانانش را کاملاً شگفتزده کرد.
یورگیس که از غم و شرمساری بر خود غلبه کرده بود، سرانجام از جا پرید و به شب تاریک دعا و بارانی دوید. بیوقفه و بیوقفه به پیش تاخت تا به جنگلی تاریک رسید. در آنجا روی سنگی نشست و برای تسلی قلبش گریست. آه، چه گودال بیانتهایی از درد و ناامیدی او را فرا گرفت، هنگامی که گور خاطراتی که فکر میکرد برای همیشه مهر و موم شده است، دوباره در برابرش گشوده خرم آباد شد و ارواح زندگی سابقش از آن بیرون آمدند تا او را تازیانه بزنند! دیدن آنچه که بود طلسم نویس و آنچه که دیگر هرگز نمیتوانست باشد، دیدن طلسم اونا و فرزندش و خودِ مردهاش که دستانشان را به جادو و طلسمات سوی او دراز کرده بودند و او را از میان درههای بیانتها فرا میخواندند و طلسم نویس به
سوی خود فرا میخواندند، چقدر وحشتناک بود. دانستن اینکه همه اینها را برای همیشه از دست داده بود، و دیدن اینکه اکنون خود را در آگاهی از بهترین دعانویس شهر بدبختی و شرم خود مانند کرمی میپیچید و میپیچید، چقدر وحشتناک بود! فصل بیست و سوم یورگیس صبح زود دوباره به سمت شیکاگو راه افتاد. او با قدمهای سریع در امتداد جاده قدم میزد تا طلسم نویس افکار آمل نگرانش را از خود دور کند و گرم شود؛ و مانند هزاران نفر دیگر، ذهن آشفتهاش را آرام کرد تا استراحت کند، به این امید که اگر به اندازه کافی زود به آنجا برسد، مجبور نباشد با انبوه عظیم معتادان به کار قاطی شود.
پانزده دلار برایش باقی مانده بود که با دقت در یکی از کفشهایش پنهان کرده بود و توانسته بود طلسم آن را از دست میخانهداران نجات دهد طلسم نویس - البته نه چندان از سر عذاب وجدان، بلکه طلسم نویس از ترس اینکه مجبور باشد در زمستان دست خالی و بیکار در خیابانهای شیکاگو قدم بزند. او از بزرگراه به سمت ریل راهآهن پیچید، جایی که با دیگر راهزنان ملاقات کرد و طبق عادتش، شبانه مخفیانه سوار واگنهای باری شد. همین که به شهر نزدیک شد، از همراهان موقتش جدا شد، زیرا پولی برای شروع زندگی داشت، و آنها نداشتند؛ زیرا در غیر این صورت آنها را تا آخرین دعا سنت خرج میکرد.
طلسم یورگیس با رضایت کنار اجاق نشست و شروع به صحبت با میزبانش در مورد سرزمین مادری قدیمیاش و مکانهایی که هر کدام به آنجا رفته بودند و آنچه در آنجا تجربه کرده بودند، کرد. بعد از شام، مردان نشستند تا بنوشند و سیگار بکشند و به صحبت در مورد قاره جدید و آنچه که آن را یافته بودند، ادامه دادند. اما یورگیس در اواسط جملهاش حرفش را قطع کرد، زیرا بهترین دعانویس شهر دید که همسرش یک لگن آب بزرگ را به وسط زمین آورده و شروع به درآوردن لباسهای کوچکترین فرزند کرده است. او از نوعی گال رنج میبرد قشم و پزشک دستور داده بود که هر شب او را با بهترین دعانویس شهر آب گرم بشویند.
دعا یورگیس به سختی به داستان همسرش گوش میداد - او فقط به کودک نگاه میکرد. کودک فقط یک سال داشت، با اندامهای قوی، شکم بزرگ و چشمانی به سیاهی زغال. وقتی مادرش او را در ظرف گذاشت، همانجا نشست و با دستها و پاهایش آب به اطراف خود پاشید. کودک از قبل میتوانست کمی روسی صحبت کند، که یورگیس چند کلمه از آن را میفهمید. هر صدایی هرمز که پسر کوچک درمیآورد، او را به وضوح به یاد فرزند گمشدهاش میانداخت و مانند شمشیری دولبه قلبش را سوراخ میکرد. او مدت زیادی نشست، ظاهراً ساکت و بیحرکت، اما سرانجام دیگر نتوانست جلوی هیجان خود را بگیرد، صورتش را در بهترین دعانویس شهر دستانش پنهان کرد و با گریهای خشمگین، میزبانانش را کاملاً شگفتزده کرد.
یورگیس که از غم و شرمساری بر خود غلبه کرده بود، سرانجام از جا پرید و به شب تاریک دعا و بارانی دوید. بیوقفه و بیوقفه به پیش تاخت تا به جنگلی تاریک رسید. در آنجا روی سنگی نشست و برای تسلی قلبش گریست. آه، چه گودال بیانتهایی از درد و ناامیدی او را فرا گرفت، هنگامی که گور خاطراتی که فکر میکرد برای همیشه مهر و موم شده است، دوباره در برابرش گشوده خرم آباد شد و ارواح زندگی سابقش از آن بیرون آمدند تا او را تازیانه بزنند! دیدن آنچه که بود طلسم نویس و آنچه که دیگر هرگز نمیتوانست باشد، دیدن طلسم اونا و فرزندش و خودِ مردهاش که دستانشان را به جادو و طلسمات سوی او دراز کرده بودند و او را از میان درههای بیانتها فرا میخواندند و طلسم نویس به
سوی خود فرا میخواندند، چقدر وحشتناک بود. دانستن اینکه همه اینها را برای همیشه از دست داده بود، و دیدن اینکه اکنون خود را در آگاهی از بهترین دعانویس شهر بدبختی و شرم خود مانند کرمی میپیچید و میپیچید، چقدر وحشتناک بود! فصل بیست و سوم یورگیس صبح زود دوباره به سمت شیکاگو راه افتاد. او با قدمهای سریع در امتداد جاده قدم میزد تا طلسم نویس افکار آمل نگرانش را از خود دور کند و گرم شود؛ و مانند هزاران نفر دیگر، ذهن آشفتهاش را آرام کرد تا استراحت کند، به این امید که اگر به اندازه کافی زود به آنجا برسد، مجبور نباشد با انبوه عظیم معتادان به کار قاطی شود.
پانزده دلار برایش باقی مانده بود که با دقت در یکی از کفشهایش پنهان کرده بود و توانسته بود طلسم آن را از دست میخانهداران نجات دهد طلسم نویس - البته نه چندان از سر عذاب وجدان، بلکه طلسم نویس از ترس اینکه مجبور باشد در زمستان دست خالی و بیکار در خیابانهای شیکاگو قدم بزند. او از بزرگراه به سمت ریل راهآهن پیچید، جایی که با دیگر راهزنان ملاقات کرد و طبق عادتش، شبانه مخفیانه سوار واگنهای باری شد. همین که به شهر نزدیک شد، از همراهان موقتش جدا شد، زیرا پولی برای شروع زندگی داشت، و آنها نداشتند؛ زیرا در غیر این صورت آنها را تا آخرین دعا سنت خرج میکرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر