پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ ۱۱:۲۵ ۴ بازديد
و غمانگیزتر این فکر بود که هیچ یک از آنها شش سال دیگر در نوع کاری که اکنون داشتند، دوام نخواهند آورد. آنها گم شده بودند، هیچ امیدی نداشتند، هیچ رستگاری نداشتند. برای آنها این شهر بزرگی که اکنون در آن زندگی میکردند مانند اقیانوسی بیپایان، بیابانی، گوری بود. اغلب این افکار شبها به ذهن اونا خطور میکرد، وقتی که اتفاقاً از خواب بیدار خرمشهر میشد! او سعی کرد دوباره بخوابد، از تپش قلب خودش میترسید و تصور میکرد که چشمان خونگرفتهی وحشت زندگی را که طلسم پیش رویش مجسم شده بود، میبیند. بهترین دعانویس شهر یک بار از ترس طلسم نویس فریادی زده بود و یورگیس را که از جا پریده و چشمانش را بهترین دعانویس شهر چپ کرده بود، بیدار کرده بود.
پس از آن یاد گرفت که در سکوت تماشا کند. ذهنهایشان به ندرت دوباره به هم میرسید؛ انگار امیدهایشان جدا از یکدیگر دفن شده بود. یورگیس، به عنوان یک مرد، نگرانیهای خودش را داشت. سرنوشت او توسط ستاره دیگری هدایت میشد. او هرگز از امیدهای بر باد رفتهاش با کسی صحبت نکرده بود و به هیچ کس دیگری هم اجازه نمیداد که از آنها صحبت کند - حتی آنها را به خودش هم اعتراف نکرده بود. اکنون این مبارزه تمام مردانگی و قدرت او را میطلبید - و جادو و طلسمات در چند مورد حتی کافی هم دزفول نبودند. یورگیس نوشیدن را آموخته بود.
او در کارخانه کود، در آن کوره درخشان، روزها و هفتهها کار کرد تا اینکه دیگر حتی یک نقطه بدون درد در بدنش باقی نماند، تا اینکه به نظر میرسید تمام غرشهای اقیانوس در سرش میپیچند جادو و طلسمات و تمام ساختمانهای بلند در چشمانش میرقصند، در حالی که عصرها خود را از محل کار به خانه میکشاند. و برای همه این وحشت و هراس، رستگاری وجود داشت - او میتوانست بنوشد! آن زمان درد خود را فراموش کرد، بار طلسم نویس تمام زندگیاش را فراموش کرد؛ دوباره به وضوح دید، بر افکار، احساسات آبادان و اراده خود مسلط شد. خودِ مردهاش در او زنده شد و توانست خود را در حال خندیدن و شوخی کردن در میان رفقایش بیابد.
او دوباره مرد شد، بر زندگی خود مسلط شد. برای یورگیس سخت بود که بیش از دو یا سه جرعه بهترین دعانویس شهر بنوشد. بعد از جرعه اول، یک جرعه رایگان گیرش آمد و خودش را متقاعد کرد که بهترین دعانویس شهر معامله خوبی بوده است؛ با جرعه دوم، جرعه دیگری گرفت. اما بالاخره دیگر نمیتوانست چیزی بخورد و پرداخت پول برای یک جرعه، اسراف بزرگی به نظر میرسید که طبیعتش، که سالها گرسنه مانده بود، طلسم به آن اعتراض داشت. با این حال، یک روز جرأت کرد و هر پنی که در جیب داشت را نوشید و اهواز مست به خانه برگشت. او جادو و طلسمات دعا احساس میکرد که سالهاست شادتر طلسم نویس است.
اما وقتی بعداً از خواب بیدار شد، بیمار و از رفتار خود شرمنده بود. با دیدن غم و اندوه خانوادهاش، شروع به شمردن پولهایش کرد و وقتی دید چقدر هدر داده است، اشک از چشمانش جاری دعا شد و تصمیم گرفت با گناه مستی مبارزه کند. این یک مبارزه بیپایان بود. جادو و طلسمات یورگیس برای آن تلاش نمیکرد؛ او صرفاً احساس میکرد که همیشه یک مبارزه درونی در درونش در جریان است. برای او که زندگیاش چیزی جز بدبختی و ناامیدی نبود، قدم زدن در خیابان مانند این بود که خود را در دام وسوسه بیندازد. در هر گوشه بجنورد - شاید در هر چهار گوشه - و جایی بین گوشهها - یک میخانه وجود داشت و هر کدام جذابیت خاص خود را داشتند.
در تمام مدت، رفت و آمد، قبل از طلوع آفتاب و بعد از تاریکی هوا، آنها با نور و گرما، بوی غذای گرم، صدای موسیقی و دیدن چهرههای دوستانه به او میتابیدند. یورگیس در حالی که با اونا در آغوشش در خیابان بالا و پایین میرفت، از اشتیاق میسوخت. اما او را محکمتر به سینهاش چسبانده بود و سریعتر راه میرفت. حیف میشد اگر اونا از اشتیاق او باخبر میشد - جادو و طلسمات فکر آن او را بسیار عصبانی طلسم میکرد. خودِ این چیز خندهدار نبود و اونا هرگز چیزی نخورده بود و بنابراین نمیتوانست آن را درک کند. اما گاهی اوقات، وقتی که کشمکش درونیاش بسیار شدید میشد، تقریباً آرزو میکرد طلسم که ای کاش آنا هم نوشیدن را یاد میگرفت، تا خودش در حضور او شرمنده نشود.
پس از آن یاد گرفت که در سکوت تماشا کند. ذهنهایشان به ندرت دوباره به هم میرسید؛ انگار امیدهایشان جدا از یکدیگر دفن شده بود. یورگیس، به عنوان یک مرد، نگرانیهای خودش را داشت. سرنوشت او توسط ستاره دیگری هدایت میشد. او هرگز از امیدهای بر باد رفتهاش با کسی صحبت نکرده بود و به هیچ کس دیگری هم اجازه نمیداد که از آنها صحبت کند - حتی آنها را به خودش هم اعتراف نکرده بود. اکنون این مبارزه تمام مردانگی و قدرت او را میطلبید - و جادو و طلسمات در چند مورد حتی کافی هم دزفول نبودند. یورگیس نوشیدن را آموخته بود.
او در کارخانه کود، در آن کوره درخشان، روزها و هفتهها کار کرد تا اینکه دیگر حتی یک نقطه بدون درد در بدنش باقی نماند، تا اینکه به نظر میرسید تمام غرشهای اقیانوس در سرش میپیچند جادو و طلسمات و تمام ساختمانهای بلند در چشمانش میرقصند، در حالی که عصرها خود را از محل کار به خانه میکشاند. و برای همه این وحشت و هراس، رستگاری وجود داشت - او میتوانست بنوشد! آن زمان درد خود را فراموش کرد، بار طلسم نویس تمام زندگیاش را فراموش کرد؛ دوباره به وضوح دید، بر افکار، احساسات آبادان و اراده خود مسلط شد. خودِ مردهاش در او زنده شد و توانست خود را در حال خندیدن و شوخی کردن در میان رفقایش بیابد.
او دوباره مرد شد، بر زندگی خود مسلط شد. برای یورگیس سخت بود که بیش از دو یا سه جرعه بهترین دعانویس شهر بنوشد. بعد از جرعه اول، یک جرعه رایگان گیرش آمد و خودش را متقاعد کرد که بهترین دعانویس شهر معامله خوبی بوده است؛ با جرعه دوم، جرعه دیگری گرفت. اما بالاخره دیگر نمیتوانست چیزی بخورد و پرداخت پول برای یک جرعه، اسراف بزرگی به نظر میرسید که طبیعتش، که سالها گرسنه مانده بود، طلسم به آن اعتراض داشت. با این حال، یک روز جرأت کرد و هر پنی که در جیب داشت را نوشید و اهواز مست به خانه برگشت. او جادو و طلسمات دعا احساس میکرد که سالهاست شادتر طلسم نویس است.
اما وقتی بعداً از خواب بیدار شد، بیمار و از رفتار خود شرمنده بود. با دیدن غم و اندوه خانوادهاش، شروع به شمردن پولهایش کرد و وقتی دید چقدر هدر داده است، اشک از چشمانش جاری دعا شد و تصمیم گرفت با گناه مستی مبارزه کند. این یک مبارزه بیپایان بود. جادو و طلسمات یورگیس برای آن تلاش نمیکرد؛ او صرفاً احساس میکرد که همیشه یک مبارزه درونی در درونش در جریان است. برای او که زندگیاش چیزی جز بدبختی و ناامیدی نبود، قدم زدن در خیابان مانند این بود که خود را در دام وسوسه بیندازد. در هر گوشه بجنورد - شاید در هر چهار گوشه - و جایی بین گوشهها - یک میخانه وجود داشت و هر کدام جذابیت خاص خود را داشتند.
در تمام مدت، رفت و آمد، قبل از طلوع آفتاب و بعد از تاریکی هوا، آنها با نور و گرما، بوی غذای گرم، صدای موسیقی و دیدن چهرههای دوستانه به او میتابیدند. یورگیس در حالی که با اونا در آغوشش در خیابان بالا و پایین میرفت، از اشتیاق میسوخت. اما او را محکمتر به سینهاش چسبانده بود و سریعتر راه میرفت. حیف میشد اگر اونا از اشتیاق او باخبر میشد - جادو و طلسمات فکر آن او را بسیار عصبانی طلسم میکرد. خودِ این چیز خندهدار نبود و اونا هرگز چیزی نخورده بود و بنابراین نمیتوانست آن را درک کند. اما گاهی اوقات، وقتی که کشمکش درونیاش بسیار شدید میشد، تقریباً آرزو میکرد طلسم که ای کاش آنا هم نوشیدن را یاد میگرفت، تا خودش در حضور او شرمنده نشود.
- ۰ ۰
- ۰ نظر