تهران

مجله اینترنتی کاشت مو

تهران

۶ بازديد
که انگار هیچ شباهتی به یکی از آن پیشگامان سرسخت قدیم نداشت. و حالا، با مقداری از مواد اولیه‌ی لازم برای آخرین کلبه که دور و برش پخش شده بود و فقط دو هفته تا اتمام کار مانده بود، با یک نقص جدید روبرو شد. درد قدیمی ناشی از زخم بازویش برگشت و عضلات فلج شده‌اش در طلسم برابر این استفاده‌ی بیش از حد مقاومت کردند. خب، این فقط یک مانع کوچک در مسیر طولانی بود؛ او بار را روی بازوی دیگرش می‌گذاشت. گفت: «خوشحالم که دو تا گرفتم.» او سعی کرد بقیه کار را نسبت به زمانی تهران که برای انجامش داشت محاسبه کند.

او به یک دلیل بهترین دعانویس شهر مصمم بود و آن اینکه۹۸قرار بود قبل از رسیدن آن دو گروه، گروه دعا غرب و گروه خودش از بریجبورو، کار تمام شده و رفته باشد. قرار بود این شش کابین منتظرشان باشد. همه چیز درست می‌شد... پیشانی‌اش را پاک کرد و دستمال را دوباره دور دست دردناکش پیچید. انگشتانش گزگز و مورمور می‌کردند و او آنها را تکان داد تا کمی از گرفتگی‌شان کم شود. دکمه‌های پیراهن فلانلش را جادو و طلسمات که همیشه موقع کار باز می‌گذاشت، بست و تبرش را در یکی از کلبه‌های قدیمی و آشنا گذاشت. اتفاقاً کلبه‌ای بود که او و روی حروف اول اسمشان را در آن بریده بودند، لحظه‌ای مکث کرد و با حسرت به کاردستی پسرانه‌شان خراسان رضوی نگاه کرد.

سپس پایین رفت. وقتی از کوچه تمپل عبور می‌کرد، جادو و طلسمات دید که عمو جب مشغول پایین آوردن کرکره‌های تخته‌های سکوهای اصلی است - یادآوری شومی از فصل نزدیک شدن. به زودی پیشاهنگان در همین حوالی روی هم می‌افتادند. تخته پرش نیز در لبه دریاچه قرار داده شده بود و چند قایق پارویی تازه رنگ شده نیز در حال حرکت بودند.۹۹به سمت قایق بادی بالا و پایین می‌رفت و در نور رو به زوال طلسم نویس خورشید، شاداب و براق به نظر می‌رسید. کمپ تمپل کم‌کم داشت طبیعی و آشنا به نظر می‌رسید. عمو جب در حالی که پس از یک روز کاری طاقت‌فرسا طلسم نگاهی به اطراف می‌انداخت، گفت: «فکر می‌کنم فصل پرجنب‌وجوشی خراسان شمالی باشد.

تابستان گذشته بیشتر دیده‌بان‌ها مشغول باغ‌های جنگی طلسم و کارهای جنگی بودند و به قول معروف، این یک جور فصل استراحت بود. فکر می‌کنم تابستان امسال جادو و طلسمات مثل بوفالوها گله‌وار می‌آیند.» تام گفت: «تمام کابین‌ها تا روز کلمب رزرو شده‌اند و تمام فضای چادرها اختصاص داده شده است.» عمو جب دعا پرسید: «فکر می‌کنی تا اول آگوست کارت رو تموم کنی؟» تام گفت: «دوست دارم قبل از اینکه کسی بیاید، کار را تمام کنم.» «اما فکر کنم نمی‌توانم این کار را بکنم. مطمئناً قبل از اول آگوست خوزستان می‌روم. باید بهترین دعانویس شهر مطمئن شوی که بچه‌های ۵، ۶ و ۷ به گروه من و بچه‌های جدید به گروه اوهایو می‌روند.

اگر می‌خواهی می‌توانی به آنها بگویی که این یک طلسم نویس جور سورپرایز است. لازم نیست به آنها بگویی چه کسی این کار را کرده. آنجا روی آن تپه خیلی قشنگ است. خودش به تنهایی یک جور اردوگاه است.»۱۰۰یادت هست اون زنجان پوست موش خرما رو که به روی دادی؟ الان اون تو کلبه‌ی روباه نقره‌ای آویزونه.» عمو جب پرسید: «دستت چی شده؟» تام گفت: «فقط دعا طلسم نویس تاول زده و مورمور می‌شود. این به خاطر نگه داشتن تبر است.» ۱۰۱ فصل هجدهم تام راز را فاش می‌کند وقتی داشتند بهترین دعانویس شهر در کلبه طلسم نویس عمو جب شام می‌خوردند، تام از جیب شلوارش جادو و طلسمات چند تکه کاغذ تا شده و مچاله شده بیرون آورد.

«برایم نگهشان دعا می‌دارید؟» پرسید. «اینها اوراق قرضه آزادی هستند. توی جیبم عرق می‌کنند و مچاله می‌شوند. صد دلار می‌ارزد.» آقای برتون بیش از یک بار پیشنهاد داده بود که تام این یادگارهای گرانبهای میهن‌پرستی‌اش را در گاوصندوق نگه دارد، اما در تمام دنیا هیچ جایی نبود که تام به اندازه جیب‌های کناری شلوارش به آن ایمان راسخ داشته باشد، و او هرگز نتوانسته بود نامناسب بودن این محفظه‌ی منحصر دعا به فرد برای چنین اسناد مهمی را درک کند. حداقل آنجا می‌توانست آنها را حس کند، و حس جادویی این نشان‌های ثروتش از قفل و کلید هم بهتر بود.۱۰۲ گفت: «آنها را برای من نگه دار تا من بروم.» عمو جب آنها را مرتب کرد و در جعبه‌ی حلبی‌اش گذاشت.

«پس فکر نمی‌کنی که باید بمانی؟» پرسید. جادو و طلسمات تام گفت: «نه بعد از اینکه کارم تمام شد.» «نظرت عوض نمیشه، ها؟» تام گفت: «من هیچ‌وقت نظرم را عوض نمی‌کنم.» عمو جب جرأت کرد بهترین دعانویس شهر و گفت: «فکر می‌کردم چطور حاضری به من کمک کنی؟»
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.