سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ | ۲۳:۱۷ ۹ بازديد
بتراشد، انفجاری رخ داد و وقتی درباریان خود را جمع و جور طلسم کردند، پگ ایمی در هیچ کجا دیده نمیشد و تنها یک طومار تهدیدآمیز برای توضیح معما باقی مانده بود. گلگ، که واقعاً یک جادوگر قدرتمند بود، از رفتار عمو تازیفاگ خشمگین شد و شاهزاده خانم کوچک را به شیاطین یک درخت تبدیل کرد. ابجد طوماری درست مانند همان طوماری که تولد پومپا را خراب کرده بود، شروع به جادو خواندن کرد: «بدانید، اگر دعا نویسی پرنسس سان تاپ مانتین با جی. گلگ ازدواج نکند، برای همیشه یک درخت باقی خواهد ماند، یا تا زمانی که دو نفر او
را صدا بزنند و باور کنند که یک پرنسس است. جی. جی.» تمام قلعه با این اتفاق وحشتناک در جادو سیاه علوم غریبه نهایت تاریکی فرو رفته بود، زیرا پگ مهربانترین و دوستداشتنیترین پرنسس کوچکی بود که هر پادشاهی میتوانست آرزویش را داشته باشد. لرد توزیفاگ و تقریباً تمام درباریان بلافاصله برای ارواح جستجوی درخت کوچک راه افتادند و به مدت دو سال در دعانویس سراسر اُز پرسه میزدند و هر درخت امیدوارکنندهای را به عنوان پرنسس خطاب میکردند، اما هرگز به درخت درست و حسابی نمیرسیدند. سرانجام با ناامیدی بازگشتند شیطان و سانتاپ مانتین، عبادت کردن که زمانی شادترین قلمرو در تمام
اُز بود، به تاریکترین مذهب قلمرو تبدیل شده نسخ خطی بود. نه طلسمات آوازی بود، کلیسا نه فاضل آباد رقصی - هیچ نوع شادیای وجود نداشت. حتی گلها در غیاب بانوی کوچکشان پژمرده شده طلسم بودند. ۲۸۴ در این بخش از داستان، پمپا فرشتگان پرسید: «چرا از اوزما درخواست کمک نکردی؟» عمو تازیفاگ با صدای گرفته توضیح داد: «چون در طومار دیگری گلگ به ما هشدار داده بود که روزی که به اوزما بگوییم، پگ ایمی دیگر حتی یک درخت هم نخواهد بود.» واگ در حالی که یکی از پنجههایش را بالا رمال میبرد، آب دهانش را قورت داد و گفت: «پس
چطور تبدیل به عروسک شد؟ عمو گلباف فزیتاگ، بگو ببینم.» عموی پگ اعتراف کرد: «خودش باید این را به تو بگوید، چون من فقط همین داستان را میدانم.» بنابراین پگ خودش داستان را ادامه داد. صبح روز بعد شماره ملا از تبدیل شدنش به درخت، بندر گز گلگ ظاهر شد دعانویس دعانویس و دوباره از او خواستگاری کرد. پگ توضیح داد: «من یک درخت زرد کوچک علوم غریبه بودم، در سرزمین وینکی، نه چندان دور از شهر زمرد، و به مدت دو ماه، هر روز گلگ ظاهر میشد و به من قدرت تکلم میداد تا به شماره ملا سوالش پاسخ دهم. مقدس و هر
بار از من درخواست ازدواج طلسم نویس میکرد، اما من همیشه میگفتم گالیکش «نه!»» پرنسس فرهای زردش را به سرعت تکان میداد. پگ فرشتگان توضیح داد: «گلگ هر روز برمیگشت و از من درخواست ازدواج میکرد، اما من همیشه میگفتم «نه»!» پگ توضیح داد: « گلگ هر روز برمیگشت و از من درخواست ازدواج میکرد، نماز خواندن اما من همیشه میگفتم «نه»!» ۲۸۵ «یک روز بعدازظهر، یک مرد ملوان یک پا و یک جادوگر دختر کوچک آمدند.» حتی کابومپو هم فرشته وقتی پگ ایمی تعریف کرد که چطور کاپیتان بیل درخت کوچک را بریده، تمام شاخههایش را بریده و از تنهاش یک
عروسک چوبی کوچک برای ترات ساخته، لرزید. پرنسس پگ با دیدن چهره غمگین پومپا، با عجله توضیح داد: «درد نداشت، و عروسک بودن خیلی بهتر از درخت بودن بود. نمیتوانستم مقدس حرکت کنم یا صحبت طلسم کنم، اما میدانستم چه خبر است و زندگی در قصر اوزما شاد و جالب بود. البته، فقط، دلم میخواست به اوزما یا تروت از افسونم بگویم. دلم برای عمو تازیفاگ عزیز و جفت روحی همه مردم سان تاپ مانتین تنگ شده بود. بعد، همانطور که همه شما میدانید، گنوم پیشینه تاریخی پیر مرا دزدید و بعد از اینکه راگدو مرا به زیر زمین برد، شاهزاده خانم
بودن را فراموش کردم حاجت گرفتن و چیزی از این موضوع به خاطر نیاوردم.» پگ با محبت به اطراف اتاق نگاه کرد. «من فقط احساس میکردم که قبلاً زنده بودهام. پس تو!» دعا پگ از جا پرید و یک حرز دستش را دور واگ حلقه کرد. «و تو،» دست دیگرش را دور پومپا حلقه کرد، «با اینکه مرا شاهزاده خانم صدا میزدی و واقعاً باور داشتی که من یکی هستم، مرا نجات دادی. و تو!» پگ به سمت کابومپو که با ناراحتی چشمانش را میچرخاند، دوید. «تو عزیزترین قدیس دعاگر فیل پیر شهر اُز هستی! ببین، من هنوز دعا گردنبند و
دستبند را دارم!» و مطمئناً جواهراتی که فیل زیبا سخاوتمندانه به پگ داده بود، زمانی که او را فقط یک عروسک چوبی دعا بامزه میدانست، روی بازوی گرد و گردن سفیدش میدرخشید. ۲۸۶ کابومپو ناله کرد: «اوه! چرا قبلاً نگذاشتم خودت را در آینه
را صدا بزنند و باور کنند که یک پرنسس است. جی. جی.» تمام قلعه با این اتفاق وحشتناک در جادو سیاه علوم غریبه نهایت تاریکی فرو رفته بود، زیرا پگ مهربانترین و دوستداشتنیترین پرنسس کوچکی بود که هر پادشاهی میتوانست آرزویش را داشته باشد. لرد توزیفاگ و تقریباً تمام درباریان بلافاصله برای ارواح جستجوی درخت کوچک راه افتادند و به مدت دو سال در دعانویس سراسر اُز پرسه میزدند و هر درخت امیدوارکنندهای را به عنوان پرنسس خطاب میکردند، اما هرگز به درخت درست و حسابی نمیرسیدند. سرانجام با ناامیدی بازگشتند شیطان و سانتاپ مانتین، عبادت کردن که زمانی شادترین قلمرو در تمام
اُز بود، به تاریکترین مذهب قلمرو تبدیل شده نسخ خطی بود. نه طلسمات آوازی بود، کلیسا نه فاضل آباد رقصی - هیچ نوع شادیای وجود نداشت. حتی گلها در غیاب بانوی کوچکشان پژمرده شده طلسم بودند. ۲۸۴ در این بخش از داستان، پمپا فرشتگان پرسید: «چرا از اوزما درخواست کمک نکردی؟» عمو تازیفاگ با صدای گرفته توضیح داد: «چون در طومار دیگری گلگ به ما هشدار داده بود که روزی که به اوزما بگوییم، پگ ایمی دیگر حتی یک درخت هم نخواهد بود.» واگ در حالی که یکی از پنجههایش را بالا رمال میبرد، آب دهانش را قورت داد و گفت: «پس
چطور تبدیل به عروسک شد؟ عمو گلباف فزیتاگ، بگو ببینم.» عموی پگ اعتراف کرد: «خودش باید این را به تو بگوید، چون من فقط همین داستان را میدانم.» بنابراین پگ خودش داستان را ادامه داد. صبح روز بعد شماره ملا از تبدیل شدنش به درخت، بندر گز گلگ ظاهر شد دعانویس دعانویس و دوباره از او خواستگاری کرد. پگ توضیح داد: «من یک درخت زرد کوچک علوم غریبه بودم، در سرزمین وینکی، نه چندان دور از شهر زمرد، و به مدت دو ماه، هر روز گلگ ظاهر میشد و به من قدرت تکلم میداد تا به شماره ملا سوالش پاسخ دهم. مقدس و هر
بار از من درخواست ازدواج طلسم نویس میکرد، اما من همیشه میگفتم گالیکش «نه!»» پرنسس فرهای زردش را به سرعت تکان میداد. پگ فرشتگان توضیح داد: «گلگ هر روز برمیگشت و از من درخواست ازدواج میکرد، اما من همیشه میگفتم «نه»!» پگ توضیح داد: « گلگ هر روز برمیگشت و از من درخواست ازدواج میکرد، نماز خواندن اما من همیشه میگفتم «نه»!» ۲۸۵ «یک روز بعدازظهر، یک مرد ملوان یک پا و یک جادوگر دختر کوچک آمدند.» حتی کابومپو هم فرشته وقتی پگ ایمی تعریف کرد که چطور کاپیتان بیل درخت کوچک را بریده، تمام شاخههایش را بریده و از تنهاش یک
عروسک چوبی کوچک برای ترات ساخته، لرزید. پرنسس پگ با دیدن چهره غمگین پومپا، با عجله توضیح داد: «درد نداشت، و عروسک بودن خیلی بهتر از درخت بودن بود. نمیتوانستم مقدس حرکت کنم یا صحبت طلسم کنم، اما میدانستم چه خبر است و زندگی در قصر اوزما شاد و جالب بود. البته، فقط، دلم میخواست به اوزما یا تروت از افسونم بگویم. دلم برای عمو تازیفاگ عزیز و جفت روحی همه مردم سان تاپ مانتین تنگ شده بود. بعد، همانطور که همه شما میدانید، گنوم پیشینه تاریخی پیر مرا دزدید و بعد از اینکه راگدو مرا به زیر زمین برد، شاهزاده خانم
بودن را فراموش کردم حاجت گرفتن و چیزی از این موضوع به خاطر نیاوردم.» پگ با محبت به اطراف اتاق نگاه کرد. «من فقط احساس میکردم که قبلاً زنده بودهام. پس تو!» دعا پگ از جا پرید و یک حرز دستش را دور واگ حلقه کرد. «و تو،» دست دیگرش را دور پومپا حلقه کرد، «با اینکه مرا شاهزاده خانم صدا میزدی و واقعاً باور داشتی که من یکی هستم، مرا نجات دادی. و تو!» پگ به سمت کابومپو که با ناراحتی چشمانش را میچرخاند، دوید. «تو عزیزترین قدیس دعاگر فیل پیر شهر اُز هستی! ببین، من هنوز دعا گردنبند و
دستبند را دارم!» و مطمئناً جواهراتی که فیل زیبا سخاوتمندانه به پگ داده بود، زمانی که او را فقط یک عروسک چوبی دعا بامزه میدانست، روی بازوی گرد و گردن سفیدش میدرخشید. ۲۸۶ کابومپو ناله کرد: «اوه! چرا قبلاً نگذاشتم خودت را در آینه
- ۰ ۰
- ۰ نظر
آموزش گامبهگام دعانویس خوانسار که کمتر کسی میداند