آموزش گام‌به‌گام دعانویس گمیشان بدون پیچیدگی

۵ بازديد
می‌کرد. با این حال، از همان ابتدا ذکر می‌شد که ضربه‌ای معادل انفجار صد تنی، شوک بسیار کوچکی برای فرود یک شهاب سنگ است. با این حال، این رمل امر به احتمال کاهش سرعت گزارش شده می‌افزود و سوءظن شدیدی نماز خواندن را برمی‌انگیزد. درست است که چنین است. ساعت ۸:۲۰، لاکلی با ساتل که در جنوب شرقی او بود تماس گرفت. دستگاه‌های اندازه‌گیری از مایکروویو استفاده می‌کردند و با شمارش چرخه‌ها و خواندن دعانویس اختلاف اعمال صالح فاز، فاصله را اندازه‌گیری می‌کردند. علوم غریبه برای راحتی، مایکروویوها می‌توانستند توسط یک میکروفون مدوله شوند، کافر بنابراین شماره ملا در حین اندازه‌گیری‌ها، از همان دستگاه

برای ارتباط استفاده می‌شد. اما مایکروویوها جفت روحی در یک احضار پرتو بسیار جفر باریک هدایت می‌شدند. جادو سیاه دستگاه باید دقیقاً به سمت هدف نشانه گرفته می‌شد و اگر قرار بود اصلاً از آن استفاده شود، یک شیاطین منوجان دستگاه گیرنده مناسب باید در هدف قرار می‌گرفت. همچنین، هیچ سیگنالی برای فراخواندن یک مرد برای گوش دادن وجود نداشت. او باید از قبل گوش می‌داد و دستگاهش نیز به شیاطین دعا نویسی طلسم سمت راست نشانه گرفته می‌شد. بنابراین لاکلی کلید مدولاتور را زد و دستگاه را روشن کرد. او با صبر و حوصله گفت: «به ساتل زنگ می‌زنم. به ساتل زنگ

جادو سیاه می‌زنم. لاکلی به ساتل زنگ می‌زند.» او این را ده‌ها دعا بار تکرار کرد. می‌خواست منصرف شود و به جای آن با ویل تماس حاجت گرفتن بگیرد که ساتل پاسخ داد. او کمی دیرتر از لاکلی خوابیده بود. حالا نزدیک ساعت نه بود. اما ساتل دوگنبدان انتظار تماس را داشت. آنها عملکرد دستگاه‌هایشان را با یکدیگر مقایسه کردند. لاکلی بالاخره شیاطین گفت: «باشه! من با ویل و بقیه‌ی افراد حاضر در پارک هماهنگ می‌کنم، و بعد همه رو سرهم می‌کنیم، بسته‌بندی می‌کنیم و می‌بریم خونه.» ساتل موافقت سیمین شهر کرد. لاکلی، به طرز عجیبی، احساس ناراحتی می‌کرد زیرا مقدس قرار بود

با ارواح ویل صحبت کند. او مذهب هیچ مشکلی با آن مرد نداشت، اما طلسم ویل[13]به نوعی رقیب او بود، هرچند جیل از حماقت او خبر نداشت و ویل دعانویس هم به سختی می‌توانست آن را حدس بزند. او با ساتل تماس گرفت و دستگاه خط پایه را چرخاند تا بررسی مشابهی را با ویل انجام متون کهن دهد. حالا ده دقیقه از نه گذشته بود. او دستگاه را به طور دقیق تنظیم کرد، کلید را زد و با همان صبر و حوصله قبلی شروع به دین گفتن کرد: «به ویل زنگ می‌زنم. به ویل زنگ می‌زنم. لاکلی به ویل زنگ

می‌زند. تمام.» او کنترل را برای دریافت سیگنال چرخاند. صدای واله فوراً به گوش رسید، خش‌دار و گرفته و آشفته. « لاکلی! شیطان به من گوش کن! وقت ندارم چیزی به من بگویم. باید به تو بگویم. تقریباً یک ساعت پیش چیزی از آسمان به اینجا نسخ خطی آمد. در دریاچه بولدر فرود آمد و در آخرین لحظه انفجار مهیبی رخ داد و موجی عظیم سواحل دریاچه را درنوردید. چیزی که پایین آمد زیر آب ناپدید پیشینه تاریخی شد. من آن را دیدم، لاکلی! » لاکلی پلک زد. «چی؟» ویل نفس زنان گفت: « چیزی از آسمان نازل شد! » با انفجاری

مهیب در دریاچه فرود آمد. به زیر آب رفت. سپس چند دعا دقیقه بعد به سطح آب آمد. شناور شد. چیزهایی دعا را از خودش بیرون آورد، لوله یا سیم. سپس در اطراف دریاچه حرکت کرد و به ساحل آمد. چیزی شبیه دریچه باز توسل شد و... موجوداتی از آن بیرون آمدند. نه انسان‌ها ! لاکلی دوباره پلک زد. "اینجا را ببین—" ویل با صدای تیزی گفت: فرشته « لعنتی، گوش کن! دارم چیزی که دیده‌ام را دعاگر برایت تعریف دعانویس می‌کنم. چیزهایی از آسمان. ابجد موجوداتی که انسان نیستند. آنها فرود آمدند و چیزی را در ساحل برپا کردند.

من نمی‌دانم آن چیست. فهمیدی؟ آن چیز الان آن گمیشان پایین، توی دریاچه است. شناور. می‌توانم ببینمش! » لاکلی آب دهانش را قورت داد. او نمی‌توانست فوراً این را باور کند. او چیزی از گزارش‌های رادار یا رکورد لرزه‌نگار نمی‌دانست. او دیده بود که سنگی به طلسم جادوگر سختی متعادل از دامنه کوه زیر پایش به پایین می‌غلتد، و صدای غرش بم غران را فرشتگان از پشت افق شنیده بود،[14]اما چیزهایی مثل این به چنین نتیجه‌ای نمی‌رسید! اولین اعتقادش این بود که ویل عقلش را از دست داده است. لاکلی با دقت گفت: «گوش طلسمات کن. یک موج کوتاه در

اردوگاه ساختمانی وجود دارد. آنها همیشه از آن برای دستورات و گزارش‌ها و غیره استفاده می‌کنند. شما به آنجا می‌روید و رسماً آنچه را که دیده‌اید گزارش می‌دهید. ابتدا به سرویس پارک، و سپس سعی می‌کنید از طریق آن با ارتش ارتباط برقرار کنید.»
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.